پاييزه
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : برو ميون آدمهاتاريخ : 11 February 2008   شماره : 9

تنها هستم،

 دلم به اندازۀ تمام غمهاي دنيا گرفته و دلتنگه تمام شاديهاي دنياست؛

نگراني و دلواپسي شده جزء کارهاي روزمرۀ دلم، خوب که فکر مي کنم مي بينم دلم بد جوري ترسيده و نگرانه.

خيلي دوست دارم همۀ دوستام و آشناهام پيشم بودن؛ مي ديدمشون، صداشونو مي شنيدم و... از حضور اين همه مهربوني در کنار هم احساس بودن و وجود داشتن مي کرديم و از لحظات زندگيمون لذت مي بريدم؛ اما تا مي خوام به هر کدومشون زنگ بزنم، تا مي خوام به ديدنشون برم يهو اين دل هميشه نگران من مي ترسه، ميگه شايد مزاحم کارشون بشي، شايد الان حوصله نداشته باشن، شايد اصلاً تو رو دوست نداشته باشن و نخوان تو رو ببينن، شايد، شايد، شايد...

دلم مي ترسه از هر نوع وابستگي ،

با آدمها آشنا مي شيٍ، با هم ديگه لحضات زندگي کردن رو تجربه مي کني، با همديگه مي خندين، باهم به سفر مي رين، با همديگه کار ميکنين، به درد دل هم گوش مي دين، همديگرو کمک مي کنين، با همديگه گريه مي کنين و به اين ترتيب وابسته حضور آدمها مي شي... بعد از يه مدت هر کسي يه راه جدا رو انتخاب مي کنه بعد ديگه کمتر همديگرو مي بينيد و از اينجاست که دلتنگيها و نگرانيها شروع ميشه، بعد از يه مدت که مي بينيشون احساس مي کني باهات غريبه شدن، فکر مي کني رفتارشون عوض شده انگار باهم زندگي رو تجربه نکرديد!! اينطوري که دل من مي ترسه، نگرانه، دلواپس تماس برقرار کردنه، اينجاست که يهو عقلم مي پره وسط و ميگه دلتنگي بهتر از دلشکستگي اگه نبينيشون فقط دلتنگ مي موني اما اگه بري ميونشون ممکنه دلشکسته برگردي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضي وقتها به خودم مي گم اين حرفها رو بذار کنار و برو ميون آدمها حسشون کن، اونها رو ببين و بذار اونها هم تو رو ببينن، از روي ترسها و نگرانيهات براي حسها و برخوردهاي آدمها قصه ننويس و دلواپس نشو.

آدمها، غريبه هاي آشنايي هستند که مي تونن دوستاي خوب تو باشن به اندازۀ تمام خوبهاي تو. 

    ارسال نظر ( 79 )!
موضوع : من اون پرنده امتاريخ : 01 September 2007   شماره : 8

يه پرندۀ كوچولو تو يه گوشه دنيا هست كه عاشق پرواز كردنه ...

يه پسر بچه شيطون هم هست كه دوست داره با تيركمونش بازي كنه...

پرنده زخمي شده و تك و تنها يه گوشه كز كرده...

هيچ دست مهربوني نيست كه زخمهاي پرنده رو خوب كنه...

پرنده تو سايه قايم شده تا مبادا به جاي يه دست مهربون، پسر بچه شيطون پيداش كنه...

پسر بچه براي تفريح بيشتر تو سايه ها دنبال پرنده مي گرده،مي خواد اونو ببنده و بالهاشو بكنه...

پرنده ترسيده، خسته و گرسنه بايد خودش زخمهاشو خوب كنه، كم كم داره پرواز كردن هم يادش ميره...

 

يه  پرندۀ زخمي :  منم

يه پسر بچۀ شيطون : تويي

يه دست مهربون : ؟

 

 

 

 

    ارسال نظر ( 21 )!
موضوع : ...تاريخ : 12 June 2007   شماره : 7

در آغوشم گير و ببوس

نغمه هاي عشق را برايم زمزمه كن

تجلي بخش رؤياهاي عاشقانه ام باش

نياز زيستن دارد تنم

    ارسال نظر ( 8 )!
موضوع : بهاريهتاريخ : 02 May 2007   شماره : 6

آري، جايي در دوردست ايستاده اي

گرمي سلام تو را بادهاي بهاري زمزمه مي كنند

سراشيبي غم را پشت سر گذارده ام

اكنون در تپه هاي عشقي بهاري قرار دارم

انتظاري تلخ پايان پذيرفت

بهاري زيبا در راه است.
    ارسال نظر ( 30 )!
موضوع : شب تاريكتاريخ : 16 February 2007   شماره : 5

13 بهمن است.

در جستجوي دستاني نوازشگر هستم،

 تا قلبم را آرامش بخشد.

سدي باشد براي اشك ديدگانم،

 كه در جويبار گونه هايم جاريست.

پرستار جسم خسته ام باشد.

خاطراتم را بزدايد،

 تافراموش كنم آن شب دوزخي را كه آرامشم را ربود؛

همان شب كه من از دانه هاي درشت مرواريد عشق،

گردنبندي آويخته بودم بر گردن خويش،

اما ديو سياهي در تاريكي آن را پاره كرد؛

و دانه دانه آن را بلعيد.

13 بهمن است.  

    ارسال نظر ( 13 )!
موضوع : پ مثل پيوندتاريخ : 10 January 2007   شماره : 4

پ مثل پاييز _________ يعني غمگين، يعني سرد، اما خوش رنگ

پ مثل پاکي ________ يعني ساده، يعني دلنشين، گوهري ناياب

پ مثل پوست انداختن ________ يعني بزرگ شدن، يعني عوض شدن،


پ مثل پر ________ يعني نرم، يعني سبک

پ مثل پرنده ________ يعني رها، يعني آزاد

پ مثل پروانه ________ يعني زيبا و کوچک؛ يعني قشنگ

پ مثل پرستو ________ يعني مهاجر، يعني عاشق و بي قرار

پ مثل پرواز ________ يعني به اوج رسيدن يا يه سقوط مرگبار


پ مثل پيوند ________ ؟ ؟ ؟

پ مثل پنهان ________ يعني تو

پ مثل پيدا ________ يعني من


پ مثل پاورقي ________ يعني احساس، يعني محبت

پ مثل پايان ________ يعني عشق، يعني تمام

 

    ارسال نظر ( 21 )!
موضوع : تا آخرش باهات مي مونمتاريخ : 10 December 2006   شماره : 3

 

قربون اون سگهاي چشمات و گربه صورتت

 يه لبخند زيبايی تمام وجود اون گربه رو مي پوشونه

 يه برق چشمگيري اون سگهارو به رقص مياره

 ...

 ساخت يه کلبه رويايي تو دلش

 نوشتن يه عالمه قصه هاي قشنگ تو لحظاتش 

 

 نه نميشه ادامش بديم

سگه داره گريه ميکنه اما نه از ذوق

گربه ديگه نمي خنده ، فکر کنم يادش رفته

يک شکافي تو ديوارهاي کلبه داره خرابش مي کنه، احتمالاً ديشب طوفان سختي امده

سوزش يه درد نامعلوم تو ، ته ته قلبش ،شايدم ته ته وجودش

 

من تا آخرش با تو هستم

زل ميزنه به تابلوي لبخند ژکوند...

ميشه دوباره لبخند زد

 صبح شده ،اشعه تابش خورشيد حس ميشه...

ميشه دوباره شروع کرد

ميشه دوباره گرم شد

ميشه کلبه محکمتري ساخت

ميشه دوباره زندگي رو تجربه کرد

 

فقط يکي تا آخرش با ما مي مونه 

 

 

 

    ارسال نظر ( 84 )!
موضوع : من و تنهائيامتاريخ : 26 November 2006   شماره : 2
 

يه روز من و تنهائيام نشسته بوديم و داشتيم گل ميگفتيم و گل ميشنيديم...

آخه من و تنهائيام هر وقت با هم هستيم خيلي بهمون خوش مي گذره، من از خاطراتم ميگم و اونم خوب گوش ميکنه و ثبتشون ميکنه...

داشتم ميگفتم: يه روز مثل هميشه داشتيم خوش و بش مي کرديم که يکدفعه يه جرقه زد، جرقه اي که چشمامو گرفت...خلاصه ديگه تنهائيامو نديدمش...اين جرقه انقدر قشنگ و مهربون بود که تمام مهربونيهاي تنهائيام يادم رفت...

خلاصه من هميشه تنها مي نشستم تا اين جرقه بياد يا بهم تلفن کنه...آره کلي انتظارش رو ميکشيدم و انقدر اين انتظار کشيدنه شيرين بود که نگو و نپرسد، تو حالت انتظار که بودم تنهائيام بازم پيشم بود و به حرفام گوش ميداد...اما،اما يه روز اين جرقه يهو خاموش شد و همونطور که امده بود رفت، رفت که رفت...اما من منتظرش شدم...يه روز...يه هفته...يه ماه...چند ماه...نه فايده نداشت...جرقه رفت و ديگه ازش خبري نيست...

خلاصه تمام اين مدت تنهائيام کنارم بود، تمام خاطرات جرقه رو هر روز باهاش مرور ميکنم اما ديگه خبري از اون خوشحاليها نيست...نمي دونم چرا با اينکه اين همه خاطرات خوب که از جرقه دارم رو براش تعريف ميکنم ،باز نه اون ميخنده نه من...نميدونم انگار يه اتفاق بدي افتاده، شايد براي تنهائيام مشکلي پيش امده،يا شايد براي من مشکلي پيش امده؟؟؟!!!... شايدم براي هر دوتامون مشکلي پيش امده؟؟!!!!!!!!!!!!

    ارسال نظر ( 6 )!
موضوع : اسمشو عشق مي زارمتاريخ : 17 October 2006   شماره : 1

صداي طپشهاي قلبمو ميشنوم، نفسهام به شماره مي افته، انگار تمام خون بدنم توي صورتم جمع شده، دستهام مي لرزه، پاهام سست شدن، سرم گيج ميره، يه عرق سردي تمام پوستمو مي پوشونه، هيجان و التهاب سراسر وجودمو مي گيره، حرف زدن برام سخت شده...

اعتماد مي کنم... اسمشو عشق مي زارم.

 

...

 

حس مي کنم همچي قشنگه، انرژيم چند برابر شدهء رخوت از بدنم بيرون رفته، همه کارهامو با هدف و دقت خاصي انجام ميدم، آدمها خوبن و دوست داشتني...

اعتماد مي کنم... اسمشو عشق مي زارم.

 

...

 

لبخند از لبهام کنار نميره، دويدن رو دوست دارم، موهام نرمي باد رو نوازش مي کنن و تاب مي خورن، حس رهايي و آزادي دارم، چشمهام مي خندن، روي لبهام طعم دلنشيني رو مزه مزه مي کنم، دستهام گرمي وجودي رو نوازش مي کنن، حس لطيفي دارم...

اعتماد مي کنم... اسمشو عشق مي زارم.

 
 
    ارسال نظر ( 4 )!

1

Copyright 2005 MyCloob.com . All right Reserved.